ياقوت الحموي ( مترجم : منزوى )
330
معجم البلدان ( فارسى )
خوع [ خ ] نام كوهى يا جايگاهى نزديك خيبر معروف است . خوع در زبان ايشان نام كوهى است . رؤبه در وصف يك گاو چنين مىسرايد : كما يلوح الخوع بين الأجبل « 1 » خوع به معنى پيچگاه بالاى درّه است . نيز گويند : جاء السيل فخوّع الوادى - سيل آمد و سيلگاه درّه را شست يعنى درّه را منحرف كرد . حميد پسر ثور چنين مىسرايد : ألثّت عليه كلّ سحّاء وايل * فللجزع من خوع السيول قسيب « 2 » بو احمد گويد : روز خوع « 3 » با خاء نقطهدار و واو ساكن و عين بىنقطه نام روزى است كه شيبان پسر شهاب ( كه سوار اسب مودون بود و مودون نام اسب اوست ، و او خود رئيس قبيله بوده است ) به اسارت گرفته شد . و ذو الرّمّه او را شيخ قبيله وائل خوانده و به دو چنين افتخار مىكند : انا ابن الّذين استنزلوا شيخ وايل * و عمرو بن هند و القنا يتيسّر « 4 » كسى كه او را اسير كرد ربعى پسر ثعلبه تميمى بود . شاعر ايشان دربارهء اين روز چنين مىسرايد : و نحن غداة بطن الخوع أبنا * بمودون و فارسه جهارا « 5 » خولان « 6 » [ خ ] با نون پايانى مخلافى [ استانى ] از يمن است كه به خولان پسر عمر پسر حاف پسر قضاعه پسر مالك پسر عمر پسر مرّة پسر زيد پسر مالك پسر حميد پسر سبا نسبت دارد . اين مخلاف در سال 13 يا 14 ، روزگار عمر خطّاب ( رض ) گشوده شد و يعلى پسر منيه امير آن بود . پس در خولان كشتار كرد و اسير برد آتشكدهاى كه پرستشگاه مردم يمن بود در خولان جاى داشت « 7 » و جايز است بر وزن فعلان باشد از ريشه خوع به معنى پيروى . خولان نيز نام دهى نزديك دمشق كه گورگاه ابو مسلم خولانى در آنجاست و ساختمانهاى آن بر جا مانده است . خولنجان « 8 » [ ل ] با نون پايانى نام جايگاهى است و ريشهء آن به معنى يك داروى هندى است . خومين « 9 » با نون پايانى ديهى است از رى . از آنجاست : بو طيّب عبد الباقى پسر احمد پسر عبد اللّه خومينى « 10 » رازى . او از بو بكر خطيب پسر ثابت برشنود و راستگو بود . خونا « 11 » با الف كوتاه . نام درست آن كه [ 500 ] بدان نويسند خونج است كه شهرى از كارگزارى آذربايجان ميان مراغه و زنجان از راه « رى » است . و آن پايان كارگزارى آذربايجان باشد . امروز آن را كاغذكنان نامند يعنى در آنجا كارگاه كاغذ سازى بوده است . مردم شهر از نام خونا ناخرسنداند زيرا كه در آن اشارتى به زشتى مىبينند . من اين شهر را ديدم كه كوچك و ويرانه شده بود بازارى زيبا دارد . خونت با دو ساكن پشت هم و تاى دو نقطه بالا در پايان جايگاهى است نزديك ارزن روم ، كوهستانى دارد و از كارگزارى ارمنستان است . خونج كه همان خوناست كه ياد شد . توده مردم آن را چنين به زبان آرند و اين درست است . از آنجا تا زنجان دو روز راه است . خونجان « 12 » [ ن ] با جيم و الف و نون پايانين . ديهى از اصفهان است . از آنجاست بو محمد پسر بو نصر پسر حسن پسر ابراهيم خونجانى « 13 »
--> ( 1 ) . چنان كه خوع در ميان كوهها پيدا مىشود . اين مصرع در چ ع 2 : 396 : 4 نيز گذشت . ( 2 ) . ابر بارنده بر او باريد . كوه خوع را سيل فرا گرفت . ( 3 ) . يكى از روزهاى تاريخى افسانهء عرب است . ( 4 ) . من فرزند كسانى هستم كه با جنباندن نيزهها شيخ وايل را همراه عمر پسر هند سرنگون كردند . ( 5 ) . ما روز درّه خوع آشكارا مودون ( اسب ) و سوار آن را اسير كرديم . ( 6 ) . مقدسى گويد : سابقا نام موصل خولان بوده است ( احسن ع ص 138 ترجمه ص 195 ) . ( 7 ) . نام هفت آتشكده يمن را دينورى در اخبار الطوال صفحهء 63 چاپ بغداد آورده است و اين از روزگارى است كه يمن بدست ايران اداره مىشد و تعليمات توحيد اشراقى و آموزشهاى ميترائيسم دو كنفرانس آذر فرنبغ و آذر پاد مهراسپندان در اين آتشكدهها چنان اثر نهاده بود كه با شنيدن نداى لا إله اللّه بىتوجه به اختلاف توحيد عددى تازه و توحيد اشراقى قديم ، آن را پذيرا شدند . جاى ياد آورى است كه تبليغات ميترائيسم در يمن ، در قرآن مجيد سورهء نمل 27 ، آيت 24 نيز ياد شده است . طوسى تفسير تبيان ج 8 ص 89 . ( 8 ) . ن . ك : احسن ع ص 51 ، 389 ترجمه ص 74 و 580 و خان لنجان چ ع 2 : 394 : 1 . ( 9 ) . شايد با خمين كنونى هم ريشه باشد . ( 10 ) . ش . ش : 1395 نقل از انساب 213 ، لباب 1 : 171 ، تاريخ بغداد 11 : 19 . ( 11 ) . ن . ك : احسن ع ص 375 و 383 ترجمه ص 555 و 570 و غير از خوناوب كرمان است ( احسن ترجمه ص 684 ) ، لسترنج ص 242 . ( 12 ) . احسن ترجمه ص 555 خونج . خونجان در تقويم بو الفداء نيامده ليكن « خونج » آذربايجان را دارد ( تقويم بو الفدا - آيتى ص 445 ، لسترنج 242 ) . ( 13 ) . ش . ش : 2959 از انساب 213 ، لباب 1 : 471 .